می دونین...
منم مثل خیلی از آدمایی که توی این دنیای فناوری اطلاعات زندگی می کنن و دوست ندارن شناخته بشن،منم دوست ندارم خیلی شناخته بشم...
می دونم که اسم وبلاگم و آدرسم تابلو ا...ولی خب...
از این به بعد اسم من می شه آنت و آقای الف هم لوسین...
اینه که...از این به بعد هم با همین اسم براتون کامنت می زارم....با اسم آنت....
به احتماللل خیلی زیاد هم اسم وبلاگمو می زارم زندگی آنت و لوسین....
یا فقط آنت و لوسین خالی...
دوست دارم نظر بدین در موردش...ببینم شماها هم موافقین آیا با من یا نه؟؟؟
اون یکی وبلاگرو هم با همون اسم متولد ماه امرداد می زارم باشه...شاید یه چیزای دیگه ای اونجا بنویسم....
می دونین،9 سال از وبلاگ نویسی من می گذره...
تو این دوران اینقدر دوستهای وبلاگی داشتم که اومدن و رفتن ...اینقدر خاطره ها دارم....
این وبلاگ می دونین،چون یه جورایی از زمان پشت کنکوریم هست برام عزیزه...چون اولین خاطرات من و لوسین هست....
خیلی ناراحتم که از این دوران زیاد اینجا نمی نوشتم....کاش می نوشتم و الان با یادآوریش کلی خاطرات برام زنده می شد.
ولی عیب نداره.از این به بعد می نویسم...
*****
پریشب ها خواب دیدم لوسین بهم زنگ زده و می گه دارم می رم دنبال خونه...منم بهش گفتم ا مگه قرار نبود خونه ی مامان بزرگت زندگی کنیم؟اونم می گه خب اگه تو اینجوری می خوای باشه ...
بعد خودمو دیدم توی اتاق لوسین خونه ی مامان بزرگش...اینقدر خوششگل شده بود.کلی بازسازیش کرده بودیم.کفشو پارکت کرده بودیم که من عاااااشق پارکتم برای خونه.به نظرم یه جورایی خونرو گرم می کنه...دیوار پشت تختخوابمونو یه کاغذ دیواری زرشکی زده بودیم با گلهای ظریف صورتی خیلی خیلی کمرنگ.بقیه ی دیوارا هم به همون رنگ صورتی خیلی خیلی خیلی ملایم رنگ شده بود.بعدششششش...میز کامپیوترو جمع کرده بودیم و یه ال سی دی از اینایی که هم تلویزیونه هم کامپیوتر زده بودیم به دیوار(این یکی رو مطمئنم اثر این تبلیغست که نشون می ده)...خلاصه...اینقدر برای این اتاقی که مال خودمون دوتا بود ذوق کردم توی خواب که وقتی از خواب بیدار شدم هم شیرینیش هنوز توی دهنم بودد...خولاصه که...مری جونم تو رفتی روتختی دیدی من خواب کلیشو دیدم...یک روتختی خوشگلی هم روی تختمون بود.هان...پرده های اتاقمون هم مخمل زرشکی بود زیرشم حریر صورتی کمرنگ...هییییییییییی...حتی الان هم که دارم می گم دلم غیلی ویلی می ره و تو دلم دارن قند می سابن...
لوسین جونم....می شه یعنی آیا؟
منی که برای یه اتاق اینقدر ذوق می کنم ببین اونایی که خونشونو می چینن چه ذوقی می کنن....ولی اینو مطمئنم...که اگه قرار بود توی خوابم برم توی یه خونه ی جدا اینقدر خوشحال نمی شدم.چون توی خوابم هم همش داشتم با خودم فکر می کردم چه کاریه بریم خونه ی جدا بگیریم؟خب پولی که قراره برای کرایه بذاریم جمع می کنیم بجاش اون اتاقو بازسازی می کنیم که به حول و قوه ی الاهی و مدد ذهن خلاق و بیکارم خونرو توی خوابم بازسازی کردم....
کلمات کلیدی :